رضا قلى خان ( هدايت )
799
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بعضى فرهنكها كنايه از فلك اطلس مرقوم است سادهدل كنايه از حقيقت عقل و بىنفاق است چنان كه حكيم خاقانى كفته خوشى طلب كنى از خلق سادهدل مردا * كه از زكات ستانان زكات خواست عطا سازور كنايه از ساخت است چنان كه شيخ نظامى كفته چو در ميمنه سازور كشت كار * همان ميسره شد چو روئين حصار سالار هفت خروار كوس كنايه از آفتاب است سالخورد و سالخورده كنايه از بسيار سال است سايه افكندن كنايه از توجه نمودن و نزديك شدن چنان كه انورى كفته امروز چو آفتاب معلومم شد * كو سايه بر اين خاك نخواهد افكند سايه اين دو رنك كنايه از حمايت زمانه است سايهپرستى كنايه از كردن فسق و فجور است سايهپرور كنايه از دو چيز است اول كنايه از آسوده است دويم كنايه از مفتخور باشد سايهپرور دان خم كنايه از دانهاى انكور است كه در خم بجهة شراب اندازند سايبان سيمابى كنايه از صبح كاذبست سايهشكن روشنكننده سايهكستر التفاتكننده سايهنشين كنايه از شخصى كه تعب و محنت روزكار نديده باشد سبز آخر كنايه از آسمان باشد سبزباغ تن صحيح و قوه جوانى سبزپوش كنايه از ملائكه و حضرت خضر عليه السلام و رجال الغيب و زهاد و اهل بهشت است سبزپوشان بهشت كنايه از حورانست سبز تشت و سبز خوان و سبز كوشك و سبز كاركاه كنايه از آسمان است چنان كه حكيم خاقانى كفته زادهء خاطر بيار كز دل شبزاد صبح * كرد درين سبز تشت خانه زرّين غراب خواجه عميد كفته قرصهء زر شد نهان در سفره لعل شفق * ريزه سيمين به روى سبز خوان آمد بديد سبزپا كنايه از شوم قدم باشد چنان كه امير خسرو كفته چو سر سبزى خواجه باشد بجاى * چه انديشه از دشمن سبز پا سبز راغ كنايه از دو چيز است اول كنايه از دنيا است دويم كنايه از آسمان سبكپا كنايه از تيزرو و كريزپا بود چنان كه حكيم خاقانى كفته امروز منم روز فرورفته شبخيز * سركشته ازين بخت سبكپاى كران خواب سبكخيز كنايه از مردم جلد و آن را سبكدست و سبكرو نيز كويند سبكدو كنايه از شتابرو است سبكسار كنايه از بىوقر و شتابكار باشد چنان كه فردوسى كفته سبكسار شادى نمايد نخست * بفرجام كارانده آيد درست سبكسايه كنايه از كمبقا و كمعمر و بىثبات سبكسران كنايه از فرومايكان است و در بعضى از فرهنكها بمعنى اصحاب دل مرقوم است سبلت سست كردن كنايه از عجز و فروتنى است چنان كه امير خسرو كفته بجام مردمان سبلت مكن سست * شراب لعل تو خونابه تست سبو شكستن كنايه از نوميد شدنست سپر آتشين كنايه از آفتابست سپر افكندن و سپر انداختن كنايه از عاجز شدن و فروتنى كردن بود چنان كه خاقانى كفته دست قراسنقر فلك سپر افكند * خنجر آقسنقر از نيام برآمد و شيخ نظامى در صفت و بازماندن ملائكه معراج كفته همسفرانش سپر انداختند * بال شكستند و پر انداختند شيخ سعدى كفته نه هر جاى مركب توان تاختن * كه جاها سپر بايد انداختن سپر بر آب افكندن كنايه از زبون شدن و ترك ننك و نام كردن و فروتنى نمودن چنان كه شيخ نظامى كفته چون سپر انداختن آفتاب * كفت زمين را سپر افكن بر آب سپر شنكرفى كنايه از آفتاب است و آن را سيماب آتشين سپر نيز خوانند سپيدبالا كنايه از صبح كاذب است سپيدپا كنايه از مبارك قدم باشد سپيدپهنا كنايه از صبح صادق است سپيددست كنايه از دو چيز است اول كنايه از حضرت موسى است دويم كنايه از سخن باشد چنان كه حكيم كفته شاهان عصر جز تو هستند ظلم پيشه * اينجا سپيد دستند آنجا سياه دفتر سپيد شدن كنايه از ظاهر شدن و آشكار كردن باشد چنان كه ابن يمين كفته سپيد شد همهكس را كه حال ابن يمين * ز دست جور تو مانند خال تست سياه سپيدكار كنايه از مردم نيكوكار و نيك و صالح بضّد سياهكار همچنين سپيدنامه ضدّ سياهنامه چنان كه خاقانى كفته كرچه سپيدكاريست از همه روى كار تو * ليك قيامت است هم چشم تو در سيه كرى ستارهء زمين كنايه از سنك طلق باشد كه شفاف و برّاق است و پرده پرده از روى هم برميخيزد و آن را بهندى ابرك كويند ستاره شمردن كنايه از بيدار بودنست ستارهشمر